تبليغاتX
خاطرات من
خاطرات من
به نام زیبایی مطلق
سلام

شرمنده که الان آپ کردم و نتونستم خبر بدم . در اولین وقتی که

 داشته باشم همرو خبر میکنم

(مدیریت وبلاگ)


لينك | نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 11:35 توسط محمود

اتوبان ابهر - زنجان

به نام خدا

امروز می خوام بعد سالها خاطره ی سومم رو بنویسم ! به جون خودم نه حوصله نوشتن داشتم نه خاطره ی درست و حسابی به ذهنم میومد که بنویسم . این خاطره رو هم یکی از دوستان که در ادامه معرفیش میکنم پیشنهاد داد که بنویسم .

این خاطره مربوط به تقریبا اوایل تیر ماه سال 1388 که یکی از اشتباهات بزرگ دوران جوانی من و شاید دوستم در اون صورت گرفته !

قدیمیا یه چیز میدونن که میگن مغز جوونا بوی قرمه سبزی میده دیگه !!!

یه چند روزی بود که به فکرم افتاده بودم برم یه راه دور برای رکاب زدن و شروع تمرینات که خیلی وقت بود رکاب درست و حسابی نزده بودم . این موضوع رو با حمید در میان گذاشتم .

خطهای اول گفته بودم یکی از دوستان پیشنهاد داد این خاطره رو بنویسم این دوست همون آقا حمید که من از سالیان دور که اول راهنمایی بودم می شناختمش .

اون زمانا بیشتر درباره کامپیوتر با هم حرف میزدیم ولی بعد از این که من دوچرخه سواری رو شروع کردم اون هم یه دوچرخه خرید و کشیده شد تو خط !! ( هی بزرگترا میگن دوستاتونو درست انتخاب کنید همینه هااااا تو ادامه ی خاطره میفهمید که دوچرخه که من حمیدو کشیدم تو خطش چه بلایی سرش آورده !!! )

موضوع رو با حمید در میان گذاشتمو قرار شد بریم گنبد سلطانیه .

البته من این پیشنهاد رو دادم چون تا حالا سلطانیه نرفته بودم اتفاقا حمید هم گفت که من هم تا حالا اونجا نرفتم .

سلطانیه بزرگ ترین گنبد خشتیه جهانه و خیلی قشنگه .

اگه اطلاعات بشتری میخواید درباره سلطانیه داشته باشید اینجا کلیک کنید (سلطانیه)

بالاخره تصمیم بر این شد که صبح روز جمعه ی همون هفته راهی سفر بشیم . (اونم چه سفری !!! )

من شب رو نخوابیدم چون قرار بود صبح ساعت 6 حرکت کنیم و من میدونستم که نمیتونم از خواب بیدار بشم شب رو نخوابیدم !! البته از اون ور دیر از خواب بیدار شده بودم.

حمید هم که روز قبل حرکت وقت اضافه گیر آورده بود . آقا تمام دوچرخه رو باز کرده بود ریخته بود زمین بعد حال خدا میدونست کی میخواد بیاد جمعش کنه .

حالا ساعت 11 شب زنگ زده به من میگه رفته بودم برای دوستم ویندوز نصب کنم دوچرخه رو نتونستم ببندم بمونه یه روز دیگه بریم .

بهش گفتم من نمیدونم باید ببندی که من کلی برنامه ریزی کردم باید بریم .( حالا منم پیاز داغشو زیاد کردمو از برنامه ریزی اینا حرف زدم واسش )

گفت حالا ببینم چیکار میتونم بکنم . بلاخره تا ساعت 2 شب نشته بود دوچرخه رو بسته بود بیچاره. اونم چه بستنی !

خلاصه صبح شدو من رفتم کتری رو گذاشتم رو چراغ تا حداقل یه انرژی اولیه داشته باشیم و از مغازه وسایل بگیریم تا تو راه بخوریم . نمیخواستیم بارمون سنگین بشه خوب آخه مسیر سنگین بود دیگه 60 کیلومتر رفت 60 کیلومتر برگشت بود ( از ابهر ) میشد 120 کیلومتر ! قرار هم بود نهار رو تو سلطانیه بخوریم .(جاتون خالی)

کتری جوش اومد همه هم خواب بودن هیچکی نبود یه کمکی بکنه . صبحانه رو درست کردمو زدم تو رگ و رفتم که وسایلها رو بریزم تو کوله و لباسامم بپوشم .

وسایل ها رو که آماده کردم شد ساعت 10 دقیقه به 6 که با سرو صدای من مامان بابام بیدار شد .

بابام اومد گفت کجا داری میری 120 کیلومتره شب نخوابیدی از این جور چیزا . مامانمم میگفت گشنه میمونید لباس وردار سرما نخوری اتوبان خطرناکه خسته میشد ( از این دل سوزی های مادران ) .

خدارو شکر حمید از راه رسید و یقه ی منو ول کردن رفتن چسبین به اون ! هی میگفت حمید تو یه چیز به محمود بگو . اونم میگفت محمود یه تصمیمی بگیره تا آخرش میره و از این جور حرفا.

حالا مشکل یکی دوتا نیست که بعد راضی کردن مامان بابا حمید اومده به من میگه تنظیم دنده بلد نیست دندمم تنظیم نیست . به زور طبق رو یه جوری رو 3 تنظیم کردیم و را اوفتادیم .

انداختیم از جاده رفتیم و رسیدم نزدیکی های اتوبان از خاکیه بغل اتوبان رفتیم که رسیدیم به یه زیر گذر .

رفتیم زیر زیر گذر که لباسامونو عوض کنیم . از زیر شلوار , شرت دوچرخه سواری رو پوشیده بودیم , شلوارمون رو در آوردیم . هندسفری موبایل رو هم ردیف کردیم که هم زنگ زدن بشنویم هم آهنگ گوش کنیم .

من هم با دوچرخه ی تمرینم اومده بودم که وضعش خراب بود و خیلی هم سنگینه . با لاستیکاش حدود 15 کیلو میشه . لاستیک های 135 ninja انداختم بهش , دانهیل سوار ها میدونن چی دارم میگم . ninja یه لاستکیه کلفت و سنگین که فکر کنم جفتش 2 کیلو بشه سایزش هم 135e . باد چرخ عقب هم کم بود (به به چه شود) . ( خدا به خیر بگذرونه !!! )

بعد هزار تا درده سر اوفتادیم تو اتوبان حالا غافل از این که درده سر اصلی تازه شروع شده .

ضربان سنج و کیلومتر سنج رو صفر کردیم راه اوفتادیم .

به به , اول صبح بود هوا خنگ و ما هم که پر از انرژی بودیم . رفتیمو رفتیم رسیدم به هتل غزال که تو پست قبلی بهش اشاره کردم . حمید گفت وایستا اینجا چند تا نانی بگیریم . ( اه اه اه اه نانی . از اسم نانی هم متنفر شدم هم من هم حمید . در ادامه دلیلشو میگم . اه اه اه !!! )

من به حمید گفتم 2 تا نانی میخوام . اونم 4 تا نانی گرفت 2 تا برای خودش 2 تا هم برای من . حالا من صبحونه خورده بودم اون بیچاره صبحونه هم نخورده بود . حمید یکی از نانی هارو همون جا خود ولی من 2تاشم نگه داشتم .

تو راه هم هر ماشینی که رد مشد واسمون بوق میزد حمید هم برای همشون دست تکون میداد . من هی به حمید میگفت انرژیتو بیخودی تلف نکن رکابتو بزن اونم هی میگفت اینایی که دارن بوق میزنن منظورشون همون سلام و جواب سلام هم واجبه !

گفتم هر طور راحتی به هر حال هرکی یه نظری داره دیگه .

تو راه که داشتیم میرفتیم بعضی موقع ها در باره چیزای مختلف حرف میزدیم . آخه فقط برای تمرین نرفته بودیم یه جورایی هم جنبه ی تفریحی داشت .

رسیدیم به ورودی صایین قلعه که یه شهره زیاتیه که از ابهر حدود 30 کیلومتر فاصله داره. یه امام زاده ای در اونجا هست به اسم امام زاده یعقوب که مردم برای زیارت اونجا میرن .

برای اطلاعات بیشتر در باره این شهر اینجا کلیک کنید (صایین قلعه)

وقتی که رسیدیم به ورودی صایین قلعه اونجا دیگه توقف نکردیم آخه قرار بود مثلا نهار رو سلطانیه بخوریم !

تو راه صایین قلعه تا سلطانیه اتفاق خاصی نیوفتاد فقط 2 تا عقاب دیدیم که خیلی بزرگ بودن و این که ماهیچه ی پای راستم به دلیل نداشتن تمرین چند بار گرفت .

خوب بالاخره رسیدیم به ورودی سلطانیه .

اونجا یکم وایستادیم استراحت کردیم و یه آبی خوردیم . من یه نوشیدنی خفن درست کردم که از ابداعات خودم ( حداقل من که تا حالا ندیدم کسی درست کنه)که به شما هم پیشنهاد میکنم یه بار امتحانش کنید.

دستور ساخت : قرص جوشان ( ویتامین C ) تعدادش بستگی داره به ظرفتون که چقدری باشه . قند یا شکر به مقدار تقریبا زیاد . اگه خواستید میتونید از پودر گلوکز که تو داروخانه ها میتونید پیدا کنید استفاده کنید که اون خیلی بهتره .

این ویتامین ث رو خوردیمو من رفتم پیش حمید که یه پیشنهاد بهش بدم که کاش پام میشکستو ( البته خدا نکنه هااا . من پامو مخصوصا زانوهامو خیلی خیلی دوست دارم به خاطره دوچرخه سواری ) بهش اون پیشنهادو نمیدادم .

بهش گفتم ببین حمید ما که تا اینجا اومدیم بیا یه 30 تا هم بریم تا برسیم زنجان تا یه رکردی هم زده باشیم . تو ابهر هم که بیشتر از 1 , 2 نفر تا حالا با دوچرخه زنجان نرفتن .

یه زره اه و اوه کردو بهش گفتم علی علی گفت خوب بریم .

بهشم گفتم که میریم سریع بر میگردیم تا نهار رو همون تو سلطانیه بخوریم . خلاصه راه اوفتادیم حالا نانیهامون هم تموم شده بود ولی من یکی داشتم که با حمید نصفش کردمو خوردیم . یه 15 تایی که رفتیم رسیدم به یه کارخونه که نخ لاستیک درست میکنن که اگه اشتباه نکنم اسمش نخ تایره .

هی میگفتیم پس کو این زنجان . مگه میرسیدیم بهش . شبیه سراب شده بود .

خدارو شکر بعد این که یه سر بالایی رو که در اومدین بالا اوفتادیم تو یه سر پایین تقریبا طولانی تا خود عوارضی زنجان که در پوست خود نمی گنجیدیم .

هی با خودمون میگفتیم آآآآآآآآآ پسر اومدیم زنجان آآآآآآآآآ. خودمون مونده بودیم تو کف .

از عوارضی رد شدیم رفتیم به طرف داخل تا تابلوی زنجان رو پیدا کنیم که کنار عکس بندازیم که فردا گفتن خالی میبندید مدرکشو نشون بدیم .عکسهاشم موجود بود ولی به دلیل قاتی کردن گوشی بنده و احتیاج به فلش تمام عکسها پاک شد ! واقعا حیف شد خیلی عکسای توپی بود.

رفتیمو عکسامونو انداختیمو آماده برگشتن شدیم .

یا خدااااا باد داشت از رو به رو میزد ! ضد حال ترین چیز هم تو دوچرخه باد از روبه رو . یعنی تگرگ یا برف میومد از اون باد بهتر بود .

ما اصلا شانس نداریم همیشه باد از طرف زنجان میزن ولی این سری از شانس خوب ما از طرف تهران میومد یعنی دقیقا بر عکس !!!! اخه چرااااا ؟؟؟؟

دلمونو هی خوش میکردیم میگفتیم اگه این پیچ رو بپیچیم باد از بغل میشه و از این حرفا .

اولای عوارضی یه چند تا مغازه بود که حمید گفت وایستا از اینجا چند تا نانی و آب بگیریم ( اه دوباره نانی ).

حمید گفت بمونیم همینجا نهار بخوریم . من گفتم همون میریم سلطانیه میخوریم دیگه . مگه چقدر مونده 30 تاست دیگه .

خلاصه حمید راضی شد که بریم سلطانیه.

از شهر ابهر هم که در میای فقط دور و اطراف همونجا سر سبزه هر چی که میری طرف زنجان کویر برهوت میشه . یه دونه علف سبز نبود تو راه تمام از این خار ها بود که تو فیلمهای وسترن نشون میده !

باد از یه طرف از یه طرف هم گرمای ظهر تابستان . به زور بعضی جا ها زیر تابلوهای کنار اتوبان سایه پیدا میکردیم یه 5 دقیقه استراحت میکردیم دو باره راه میوفتادیم.

داشتیم آرزوی مرگ میکردیم ( دور از جون ) حمید میگفت من خودمو میکوبم زمین به اورژانس زنگ بزن بیاد جمعمون کنه !

منم هی میکفتم 5 تا بیا الان میرسم الان میرسم.

5 تا میرفتیم نیم ساعت استراحت میکردیم.

رسیدیم به یه جنگل کوچولو که 10 , 20 تا درخت داشت از همه بهتر یه موتور آب هم اونجا بود .

رفتیم مثل آب ندیده ها شیرجه زدیم تو آب . من کلمو کردم تو آب حمید گفت سرما میخوریا کفتم بابا بیخیال!!!!!

بعد این که سیر آب شدیم رفتیم یه درخت پیدا کردیم لباسای اضافمونو پهن کردیم زمین مثل جنازه باز شدیم زمین 5 دقیقه که خوابیدیم حمید گفت الان وقت نمازه من میرم بخونم . گفتم تو برو بخون منم اگه زنده موندم غذاشو میخورم !!!!

خوب بالاخره تو اون اوضاع نماز واجب نیست که.

حمید نمازو خوندو منم یه چرت خوابیدم . حالا مگه مورچه ها میزاشتن نه اینکه آدم ندیده بودن تمام داشتن از سرو کله ی من بالا میرفتن من که انگار نه انگار اگه میخوردن تموممم میکردن از خواب بیدار نمیشودم!

حمید گفت پاشو بریم دیر میشه .

شارژ شده بودیم گفتیم دیگه بکوب تا سلطانیه چیه تا ابهرشم میریم.

دوباره اوفتادیم تو اتوبان 15 دقیقه که رکاب زدیم روز از نو روزی از نو.

دوباره داشتیم دونبال تابلو میگشتیم

یه سری به قدری خسته شدیم که کنار یه تابلو کنار اتوبان ولو شدیم تمام ماشینا داشتن نگاه میکردن .( عکسا پر ).

اونجام 10 دقیقه استراحت کردیم بعد راه اوفتادیم.

هی واسه خودمون یه مقصد تایین میکردیم . مثلا میگفتیم که فلان تابلو استراحت میکنیم.

همون حمید آقایی که میگفت جواب سلام واجبه دیگه نای دست تکون دادن برای ماشینایی که بوق میزدن رو نداشت.

خلاصه به زور و بلا رفتیم رسیدیم ورودی سلطانیه . وقتی که رسیدیم اونجا هر دومون پشیمون شدیم که بریم سلطانیه نهار بخوریم .

گفتیم میخوریم به شب و همون خوب شد که نرفتیم دلیلش رو هم بعدا میفهمید.

یه کم که از ورودی سلطانیه گذشتیم رسیدیم به یه موتور آب دوباره مثل آب ندیدها حمله کردیم ولی این دفعه بی حال تر . رفتیم قمقمه ها رو پر کردیم و راه اوفتادیم (اه دوباره اتوبان بی رحم . واقعا بی رحمه داشت مارو تلف میکرد.

یواش یواش داشت هوا ابری می شد.

از یه لحاظ خوب بود چون تقریبا ساعت 4 بود و ظهر , ظهرای تابستان رو هم که خودتون میدونید تخم مرغ بزاری زیر آفتاب نیمرو میشه !

البته من نه بهسرما زیاد حساسم نه به گرما ولی حمید خیلی به سرما حساسه یه نسیم که می وزه سریع سرما میخوره من که کل زمستون حمید آقا رو سرما خورده میبینم نمیدونم چرا سیر نمی شه اینقدر سرما میخوره !!! ( حمید جان ببخشید میدونم که داری این متن رو میخونی خواستیم یه شوخی کرده باشیم )

پاهای من به شدت سوخته بود . به حدی سوختگی وحشتناک بود که پاهم کبود شده بود ولی خوشبختانه من لباسم آستین بلند بود ولی حمید آستین کوتاه پوشیده بود و دستهای اون هم مثل پاهای من شده بود.

بعد از کلی رکاب زدن و گذروندن سر بالایی ها رسیدیم به یه مرده که احتمالا کشاورز بود . حمید وایساد و ازش پرسید که ورودی اصلی صایین قلعه کجاست مرده هم گفت هنوز خیلی مونده بابا . ما هم به شددت نا امید شدیم . به مرده گفتیم این طرفا جایی نیست که ما چیزی بخوریم ؟ گفت چرا اتفاقا 1 کیلومتر بالاتر یه راه میخوره به سمت راست که اون راهو برید تهش یه رستوران هست که اونجا میتونید غذا بخورید . ما در پوست خود نگنجیدیمو با سرعت هرچه تمام تر به طرف رستوران حمله ور شدیم .

تو راه هم از 100 نفر دوباره پرسیدیم که مبادا ازش رد بششیم اگه ازش رد میشدیم الان دیگه کسی نبود این خاطره رو براتون بنیویسه!

خدارو شکر رفتیم و اون دو راهی رو پیدا کردیم . شانس ما سر پایینی هم بود .

رفتیم رسیدیم به رستوران . اونجا یه تعمیرگاه بود که مثل جزیره بود ! دوره تعمیرگاه که رود خانه مانند با جوب کم عمق که احتمالا آب موتور بود . از مرده پرسیدیم اینجا وانت نیست که ما رو ببره ابهر ؟ گفت چرا اتفاقا اینجا وانت زیاد میاد ولی باید بری کنار خیابون دست بلند کنی . با هم گفتیم چه خوب و رفتیم که ناهار رو بخوریم.

ای خدااااااااا امروز تمام بد بختی ها باید سر ما خراب بشه چراااااا ؟؟؟؟. رستوران بسته بود . ما هم اینقدر نانی و آب خورده بودیم داشتیم نانی و آب میاوردیم بالا اه اه اه . نتیجه گرفتیم که نانی مزخرف ترین چیزه تو دنیا ( البته به نظر ما )

حمید گفت بابا بیخیال فقط بریم خونه ! من حمید رو تا حالا تو اون حالا ندیده بودم . انصافا خیلی بهمون فشار اومده بود .

حمید رفت اونوره خیابون که وانت بگیره . بعد از کلی سعی و تلاش نا امید برگشت .

یه مقدار اونجا چرخیدیم که دیدیم تو رستورانه . مثل این قحطی زدها رفتیم به طرف در رستوران . داشتیم در رو از جا در میاوردیم .

بالاخره مرده اومد در رو باز کرد . رفتیم نشستسم گفتیم غذا چی دارید گفت فقط مرغه . گفتیم خدا امواتتو بیمرزه زود باش موردیم.

یه کم نشستسم بعد حمید رفت یه آبی به صورتش بزنه . غدا رو آوردن من هم شروع کردم به خوردن . تقریبا نصفشو خوردم که حمید هم اومد . حمید هم شروع کرد به خوردن که گفت دارم بالا میارم . گفتم خوب زود برو دست شویی دوباره آبی به صورتت بزن . حمید رفتو من هم غدا رو تموم کردم و حمید اومد من هم گفتم یه چرت میخوابم تو هم غذاتو بخور . دوباره حمید گفت دارم بالا میارم . اون بیچاره غذاشم نتونست بخوره . پاشدیم رفتیم حساب کردیمو اومدیم بیرون . همون لحظه یه پیکان وانت اومد و برای رستوران بار آورد ما هم پرست رو غنیمت شمریدیمو گفتیم بیا ما رو هم ببر ابهر . اتفاقا راهشم میخورد ( چه اجب یه بار شانس با ما یار بود )

دوچرخه هارو انداختیم پشت وانت و را اوفتادیم . همین که سوار شدیم طوفان سن و بارون شروع شد . خوب شد تو اون هوا تو اتوبان نموندیما.

تو راه کلی با هم حرف زدیم . حالا فکه ما هم مگه تکون میخورد به زور داشتیم حرف میزدیم . مرده هم همچین بد میروند گفتیم تو اتوبان نمردیم حالا این میخواد ما رو به کشتن بده .

خلاصه به سلامت رسیدیم ابهر . حمید رو برد دم درشون پیاده کرد که خونشون اونوره شهره خونه ما هم اینوره شهر . حمید رو فرستادیم خونه حالا نوبت من شد . تو راه مرده هی میگفت یه بار من رو فلان قدر جریمه کردن یه بار فلان قدر یه بار هم در رفتم و از این جور چیزا.

اومدیم رسیدیم دم در ما من رو هم پیاده کرد . قیافش غلط انداز بود ولی مرده با حالی بود . چرخو پیاده کردم بهش گفتم چه قدر میشه گفت اصلا نیمیگیرمو کلی تعارف گفت من تا حالا به کسی قیمت نگوفت هر چه قدر خواستی بده . من گفتم 5 تومن بسه ؟ گفت خدا بده برکت و رفت . دمش گرم خیلی با حال بود . بعدا به حمید میگفتم باور نمیکرد گفت من فکر کردم 10 تومن اینا میگیره .

بالاخره با سامتی رسیدیم خونه و من رفتم یه دوش گرفتم زنگ زدم بابام اومد دنبالم رفتم باغ نمیدونم چرا خوابم نمیومد . رفتم باغ همه فامیل اونجا بودم . هی میگفتن چرا اینقدر سوختی . آخه عینک زده بودم به صورت تابلویی سوخته بود . دوره چشمم سفسد بود بقیه قرمز !

یه چایی خوردمو همون تو باغ خوابیدم . بعد یه مدت بابام بیدارم کرد گفت داریم میریم . منم هیچ نفهمیدم چطوری سواره ماشین شدم . رسیدیم خونه و رفتم خوابیدم .

فردا بیدار شدم دوباره دلم برای دوچرخه سواری تنگ شد . حالا خوبه تو اتوبان به هم میگفتیم که من میخوام دوچرخه رو بزارم کنار .

ضربان سنجمو نگاه کردم دیدم یا خدا 11 ساعت رو دوچرخه بودیم و 7143 کیلو کالری انرژی مصرف کردیم در صورتی که انرژی مصرفی یه آدم بالغ 3500 کیلو کالریه ! حساب کردیم دیدیم تقریبا 1 کیلیو وزنم کم شده . عکسای ضربان سنج هم بود ولی.....( قبل از این که نوشتن این خاطره رو شروع کنم گوشیم سالم بودا ولی تا آخره این خاطره دوام نیاورد . هارد کام هم پر بود نریختم تو کام )

تا خاطره بعدی یا حق

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 18:12 توسط محمود|

تنه دوچرخه

به نام خدا

این خاطره بر میگرده به تاریخ 87/1/16 که این یکی هم متاسفانه تلخه ولی با مزست !!

امروز اولین جمعه بعد از 13 به دره .

ما هم جمعه ها میریم جاهای دور دوچرخه سواری.

امروز قرار بود ساعت 8 صبح با جابر تاریوردی ( سرپرست هیئت دوچرخه سواری ابهر ) و چند تا از بچه ها بریم روستای پالاس که یکی از روستا های اطراف و تقریبا 30 کیلومتر با شهر ابهر فاصله داره.

ماشاءالله اینقدر جمعیت انبوهی از این حرکت استقبال کردن که آدم میمونه توکف !! فقط 3 نفر بودیم !!منو آقا جابر و فرزاد (یکی از دوستای دوچرخه سوار )

خلاصه چون قرار بود یه کم زود بریم اونجا و در ضمن تمرین یه مسیر برای مسابقه آماده کنیم مجبور شدیم دوچرخه ها رو بندازیم پشت وانت بریم مسیر .

حالا فکر نکنید ما نمیتونیم خودمون بریما . چون وقت کم بود و آقا جابر هم مغازه داره باید بره سر مغازهش این کارو کردیم.

بالا خره راه اوفتادیم وچون باید از اتوبان می رفتیم و باید عوارض میدادیم انداختیم از خاکی رفتیم .

منم پشت نشسته بودم وقتی میرسیدیم به جاهایی که مثل تپه بود ماشین یه وری میشود ما هم اشهد مونو مخوندیم ولی خدارو شکر به خیر گذشتو اوفتادیم تو اتوبان حالا مشکل یکی دو تا نیست که چون دوچرخه ها پشت بود و ما هم پشت نشسته بودیم ممکن بود جریمه کنن.

این پلیسا کنار یه هتل تو اتوبان به نام هتل غزال چادر زدن که با یه دوربین مخصوص که سرعت ماشینارو اندازه میگیره اونجا مشغول کسب درآمد هستن .

ما هم زرنگی کردیم رفتیم از پشت هتل دور زدیم البته هتلو دور زدیم که هیچی پلیسارم دور زدیم .

بالاخره رفتیم رسیدیم پالاس .

پالاسم یه روستایی ستم از لحاظ آب و هواست .

اگه بخوان اونجا یه مرکز هوا شناسی بزنن سر هفته نشده همه راهی تیمارستان همدان میشن .

آخه هوای اونجا واقعا غیر قابل پیشبینیه هر لحظه تغییر میکنه شاید باور نکنید ولی من خودم به شخصه دیدم که هوا آفتابی در حد سوزوندن پوست بوده ولی 5 دقیقه بعدش تگرگ اومده!!

خلاصه لباسو کلاه دوچرخه سواری رو پوشیدیمو را اوفتادیم .

پلاس واقعا منظره جالبی داره .

معدن گرانیته و کوهاش بهصورت صخره ای و سر بالایی های مخوفی داره و ماهم جر خوردیم تا بریم اون بالا.

اون بالا قبلا یه جا برای چادر درست کرده بودیم که دوباره همون جا چادر زدیم .

هوا که یه کم درست شد از چادر در اومدیم بیرون که مسیرو باز سازی کنیم .

یه تیکه شیب تقریبا تندو کمی کنده کاری کردیم که مسیر از اونجا رد بشه .

بعد ازردیف کردن اون قسمت نوبت به امتحانش رسید که اول آقا جابر امتحانش کرد که با موفقیت رد شد ( البته بگما دوچرخه ایشون فری رایده )

بعد ما هم دیدیم راحته گفتیم ما هم رد میشیم دیگه .

منو فرزاد هی داشتیم به هم دیگه تاروف میکردیم ( حالا خوبه خودمون پیشنهاد داده بودیما !! )

بالاخره فرزاد راضی شود اول بره .

زین دوچرخه رو در آور و آماده رفتن شد . همین که اومد بره یه لحظه تعادلش بهم خورد و کم مونده بود قاتی باقالی ها بشه که به زور کنترل کرد .

حالا نوبت ما شد ( عجب غلطی کردیم اون پیشنهادو دادیما )

من هم زینو در آوردم راه اوفتادم که یه لحظه ترمزجلو رو زیاد گرفتم که کله کرم .

هیچی نفهمیدم که یه دفعه دیدم بقل فرزادم . فرزاد منو گرفته بود ولی دوچرخم پرت شده بود پایین کوه که خورده بود به یه سنگ . رفتم به زور دوچرخه رو آوردم بالا که متوجه شدم که چرخه دوچرخم نمی چرخه اول فکر کرم ترمزش خراب شده نمیزاره چرخ بچرخه . بعد باز کرن چرخ فهمیدیم بله اون سنگه کاره خودشو کرده زده تنرو شکونده .( البته ترک برداشته بود )

منم یکم تریپ افسردگی گرفتم و داشتم نیش خند میزم .

آقا جابر اومد و یکم درستش کر که بشه برسم به خونه .

خلاصه یواش یواش اومدم خونه .

نمیدونم چرا اینجوری شود ؟ شاید آه مردم گرفته بود که تو خیابون لایی می کشیدیم یا شایدم آه اون عقرب گرفته بود . آخه قبل از این که اون حادثه پیش بیاد من یه عقرب گرفته بودم انداخته بودم تو قمقمم که بعدا بندازمش تو الکل ( من عاشق جکو جونورم )

ولی خودمونیم الانه که الانه دارم اون دوچرخه رو میرونم و خیلی هم باهاش پریدم ولی چیزی نشده البته الان باز نشستش کردم چون همون طور که تو پست قبلی گفتم یه چرخه دیگه گرفتم%

تا خاطره بعدی

 


لينك | نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 15:4 توسط محمود|

اولین خاطره

به نام خدا

امروز می خوام براتون یه خاطره نیمه تلخ تعریف کنم که مربوط به تاریخ 86/12/19

کار ما اینه که هر روز بعد مدرسه ساعت 6 دوچرخه رو بر میداریم و با چند تا از بچه های دوچرخه سوار بزنیم به خیابون یا بهتر بگم پیاده رو و بین ماشینا و آدما لایی بکشیم یا به قول خودمون حرکات انجام بدیم البته حرکات مار پیچی !!

بعد از اینکه یکم داخل شهرو دور زدیم دوستم گفت بریم کافی نت تا براش یه تحقیق در بیارن (نمی دونم این معلما با کافی نتا قرار داد دارن هی میگن برو تحقیق پیدا کن حالا می دونن می خوایم از کافی نت بگیریما !! ) خلاصه رفتیم از یکی از خیابونای شهرمون به نام خیابون امام خمینی رفتیم که میاد یهو میپیچه تو یه کوچه به نام بانک ملی که کافی نت تو اون کوچه بود . کوچه بانک ملی هم یکی از کوچه های تنگ و شلوغ که جای سوزن انداختن نیست !!

من پیچیدنی تو کوچه اومدم از دوستم سبقت بگیرم ( حالا خوبه اینقدر تو تلویزیون میگن سبقت غیر مجاز نگیرینا !! ) که شاخ دوچرخم گیر کرد تو شاخ دوچرخه دوستم ( شاخ به شاخ شدیم !! ) همچین خوردیم زدیم که همه برگشتن نگاه کرن .

محکم خوردیم زمین ولی ناجور نخوردیم .

من با پشت اومدم زمین و بعد از چند بار بالا و پایین پریدن با پشت وایستادم( ولی انصافا شلوارم خیلی خفن بود که چیزیش نشد !! )

دوستم رو نفهمیدم چه جوری خورد زمین ولی هیچیش نشود .

هر دومون داشتیم می خندیدم که یه دفه دیدیم یه چیز اومد تو صورتم . خوب که نگاه کردم دیدم یه مرد هیکل با 190 قد وایستاده جلوم ( ای دستت بشکنه !! ) معلوم بود تازه ازدواج کرده , پیش زنش شیر شده بود . منم وقتی به خودم اومدم یه دو سه تا فحش چیز دار بارش کردم ( جلو زنش ) بعدم یقشو گرفتم ( نا مرد 2 متر قد داشت مگه دستم به یقش میرسید ) که مرم جمع شدن جدا کنن .

ما 4 نفر بودیم که یکیمون عقب مونده بود به گفته خودشون که میگفتن ما هم یه دو سه تا لگد بهش زدیم ! بالا خره دعوا تموم شود یه دفه مرد هم غیب شود می خواستیم 4 نفره حالشو بگیریم همه جا رو گشتیم پیداش نکردیم .

بعد از دعوا تازه فهمیدیم که چی شده احتمالا خوره بودیم به پای یه پیره زنه البته خودم که هیچی نفهمیده بودم !

پیره زنه هم هی پاشو میمالید فکر کنم می خواست از آب گلالود ماهی بگیره .البته نمیدونما شاید .

مرده حالا هیچکاره بوداااا ! نامرد از ترس دیه آب شده بود رفته بود تو زمین . شانس آورد از جاییم خون نیومد وگرنه 2 , 3 میلیون ازش دیه میگرفتم و باهاش یه دوچرخه خفن می گرفتم . البته اون موقه ژیتان 40 داشتم ولی الان عوض کردم .

از اون به بعد با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم کونگفو و بدن سازی و از این جور چیزا که همش کشک شد !!

من از کارم پشیمون نیستم چون مقابل زور واستادم و اون آدم از خدا بی خبرو هم نمی بخشم و اون دنیا حتما عوضشو در میام

و

اگه هم واقعا خوردم به اون پیره زنه ازش حلالیت می طلبم%

تا خاطره بعدی...

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 1:22 توسط محمود|